خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان دزد و دیو



    دزد و دیو
    رئوف مردی مومن و پاک بود. او به هیچکس بدی نمی کرد و از مال دنیا یک مزرعه، خانه ای کوچک و یک گاو داشت. او هر رزو همراه گاوش به مزرعه می رفت و عصر پس از پایان کارش به خانه برمی گشت. یک روز وقتی که کارش تمام شد، همراه گاوش راه خانه را در پیش گرفت. خورشید هنوز در آسمان بود. جاده آنقدر قشنگ بود که رئوف فاصله مزرعه تا خانه را حس نمی کرد. پیچ های قشنگ و سبزه هایی که گاه گاهیی دست نرم نسیم آنها را تکان می داد و به این سو و آن سو خم می کرد.
    رئوف از دیدن این همه زیبایی لذت می برد، غافل از اینکه دزدی بدجنس و نابه کار او را تعقیب می کند.
    دزد همانطور که به دنبال رئوف بود، احساس کرد کسی پشت سرش نفس نفس زنان می آید. برگشت تا ببیند کیست. از آنچه دید وحشت کرد. موجودی قد بلند و بدترکیب که تا بحال مانندش را هیچ جا ندیده بود، پشت سرش بود.
    زبانش بند آمد، می خواست فریاد بزند، اما موجود بدترکیب انگشتش را روی لب هایش گذاشت و گفت: "هیس! آرام باش، متوجه ما میشود".
    دزد پرسید: "کی هستی؟ چرا مرا تعقیب می کنی؟"
    موجود بدترکیب که صورتی زشت و سیاه داشت و هنگام حرف زدن دندان هایش از دهانش بیرون می زد، گفت: "من دیو هستم و تو را تعقیب نمی کنم، به دنبال رئوف و گاوش هستم".
    دزد گفت: "اگر خیال دزدیدن گاو را داری، باید بگویم کور خوانده ای، من زودتر از تو به این فکر افتاده ام".
    دیو که از حرف دزد ناراحت شده بود، گفت: "پس تو دزد هستی؟"
    "بله دزد هستم، که چی بشود؟"
    دیو گفت: "هیچی، خیالت راحت باشد، من با گاو کاری ندارم، به دنبال رئوف هستم، می خواهم او را بکشم".
    دزد پرسید: می خواهی او را بکشی؟ !چرا ؟
    دیو گفت: "تو چه کار به این کارها داری؟ تو گاوت را بدزد، من هم به کار خودم می رسم".
    هوا کم کم تاریک می شد، نیمه خورشید پشت علفها پنهان شده بود و رنگش به سرخی می زد. رئوف خسته به خانه اش رسید. گاورپش را به طویله برد. کمی آب و علف جلوی او گذاشت و در حالی که پشتش را نوازش می کرد گفت: "بخور حیوان زبان بسته، کمی آب بنوش، حسابی خسته شده ای ".
    پس از آن به حیاط آمد و کنار حوض دست و صورتش را شست و به اتاق رفت.
    دزد و دیو روی پشت بام منتظر بودند تا رئوف به خواب برود. یکی دو ساعت گذشت، هر دو خسته و کلافه شده بودند. سرانجام رئوف چراغ را خاموش کرد و اتاق در تاریکی فرو رفت. آنها مدتی صبر کردند. تنها صدای جیرجیرک ها بود که سکوت شب را می شکست. دزد به حیاط نگاه کرد، ماه توی حوض آب بازی می کرد، با خودش فکر کرد: "بهتر است پیش از اینکه دیو رئوف را بکشد، من گاو را بدزدم زیرا ممکن است رئوف بیدار شود و من دیگر نتوانم گاو را بدزدم".
    دیو که دید دزد در فکر است به شک افتاد: "نکند دزد نقشه ای دارد، بهتر است قبل از اینکه او گاو را بدزدد، من به سراغ رئوف بروم. اگر او اول برود، شاید گاو سر و صدا کند و من دیگر نتوانم رئوف را بکشم".
    با این فکر به دزد گفت: "همین جا آرام بنشین، من فورا به اتاق می روم و بر می گردم، بعد تو برو".
    دزد سرش را تکان داد و گفت: "نه! امکان ندارد، اجازه بده من بروم و گاو را بدزدم. بعد تو با خیال راحت می توانی بروی و رئوف را بکشی".
    هیچکدام از آنها کوتاه نمی آمدند. کم کم اختلاف بالا گرفت و صدای هر دو بلندتر شد. دزد داد زد: "فکر نکن چون گنده تری می توانی مرا بترسانی، اول من باید گاو را بدزدم".
    دیو با لحنی تمسخرآمیز داد زد: "آهان، معلوم است که از من می ترسی، تا کارت را نساخته ام بگذار نقشه ام را عملی کنم".
    از سر و صدای آن دو رئوف بیدار شد و چراغ گردسوز را روشن کرد. دزد که فهمید رئوف بیدار شده است گفت: "آهای صاحب خانه، این دیو پلید می خواهد تو را بکشد. مراقب خودت باش".
    دیو وقتی که دید دزد نقشه اش را آشکار کرده است، با صدای بلند گفت: "دزد هم آمده است تا گاوت را بدزدد. زودتر برو در طویله را قفل کن".
    رئوف فهمید که بیرون خبرهایی است. با عجله بلند شد و پنجره را باز کرد. سایه دو نفر را دید که روی پشت بام هستند، فریاد زد و همسایه ها را صدا کرد. از سر و صدای رئوف همسایه ها یکی یکی بیدار شدند. دیو و دزد که دیدند ماندنشان در آنجا فایده ای ندارد و چیزی نمانده است که همسایه ها به کوچه بریزند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و از راه پشت بام دررفتند.
    رئوف به حیاط آمد و در حیاط را باز کرد. اما خبریاز آن دو نبود. همسایه ها وقتی از ماجرا باخبر شدند، خدا را شکر کردند که همه چیز به خیر گذشته است. بعد به خانه هایشان رفتند.
    رئوف به طرف طویله رفت. گاو در گوشه ای از طویله به خواب رفته بود. بی خیال از همه چیز. رئوف در طویله را بست. مدتی بیدار ماند تا مطمئن شود آنها دیگر بر نمی گردند. اما دیگر خبری نشد. چراغ را خاموش کرد و خیلی زود به خواب رفت. تنها ماه بیدار بود و هنوز توی حوض حیاط آب بازی می کرد.

    کلیله و دمنه


    این مطلب تا کنون 13 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : رئوف ,بیدار ,خانه ,حیاط ,صدای ,طویله ,رئوف بیدار ,دنبال رئوف ,دیگر نتوانم ,موجود بدترکیب ,
    داستان دزد و دیو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر